
سال نو میشود. روز نو میشود. سبزه و شکوفه جوانه میزند. آسمان آبیتر است. بهار رسیده است. آسفالت خیابانها تر میشود. گوشه چشم دخترکی خیس است. پسرکی در آنسر دنیا، در خیال حرفزدن با یک آشنای قدیمی است. آشنای قدیمی دور... اما نزدیک. شاید در خیالها و اوهام. شاید در ذهن. شاید به دردسرش نمیارزد. شاید... شاید... و شاید...سال نو شده است و اگر زمین رحم کند، دل ما هم قرص است. اما دللرزههای بزرگان به زمین هم سرایت کرده.سال نو شد و چنار رشد میکند. من چنارم. سبز سبزم. گاهی هم زرد. گاهی برافروخته، گاهی سپید. اما ...
ادامه مطلب
باید بنویسم برای بودن...باید بنویسم برای خودم... برای احساسی که تنها برای خودم دارم...تنها به خودمباید برای زنده بودنم تلاش کنم...راه بروم ...پرواز کنم پر بکشم و سقوط کنم تا اینکه بهتر از پیش بپرمباید برای همیشگی بودن تلاش کرد...باید حس کرد...و زندگی کردمن تا احساساتم را به هنرمندی به نقشxa0 در نیاورم بازی زندگی ام کاملxa0 نخواهد بودمی خواهم نفس بکشم...می خواهم عطر نو بهار را استشمام کنم و تو را در آغوشم بکشم...برای با تو بودن فرصت کم نیست ولی برای زنده بودن تو لازمی... تو دلیل موفقیتی...تو دلیل...
ادامه مطلب
وقتی به من بی توجهی می کنی دلم می خواهد یادت بیاورم که چقدر دوستم داری...ولی نمی توانم...وقتی به چشمانم نگاه نمی کنی و بی آنکه به گذشته نگاهی بیاندازی راه می افتی به سمت آینده اتxa0 میی دانی که به چشمانم نگاه کنی همان " تو" ی همیشگی می شوی.... و نمی توانی برویولی همیشه دلیلی وجود دارد ...برای رفتن ...برای نماندن... حتی تو "مرا" برای رفتنت بهانه می کنی...می گویی به خاطر من می روی...می گویی نماندنت برای خوبی من است...توxa0درس عاشقی را در کجا آموخته ای که این چنین تلخ است؟چرا نمی توانم چشمانم را به...
ادامه مطلب